تبلیغات
خاطرات من - مطالب ابر اولین
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 4 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟ خب راستش همیشه اولین ها جالب هستند و گاهی اوقات برای ما خاطره می شند مثل این مورد که برای من اتفاق افتاد. یه زمانی قیمت پیتزا 600 تومن بود و مدت زیادی نبود که جای خودش را توی مغازه های پیتزا فروشی باز کرده بود. راستش ما هیچ وقت اهل خوردن پیتزا نبودیم به همین خاطر من هیچ وقت نتونسته بودم با این غذا آشنا بشم. یک بار من و خواهرم و برادرم تصمیم گرفتیم که پولامون را روی هم بگذاریم و به صورت پنهانی پیتزا بگیریم و نوش جان کنیم. خب اون روزها ما نهایتش 50 تومن پول توی جیبی می گرفتیم. با این حساب توی چند روز می تونستیم به آرزوی خودمون برسیم خب بالاخره با همبستگی تونستیم پول کافی برای خرید را به دست بیاریم و پیتزا را تهیه کنیم. عاقا ما با دیدن قیافه این غذا رنگ باختیم و ازش دوری کردیم. البته یکم ناخنک زدم ولی نتونستم ازش بخورم حالا با حسرت به قیافه داداشم و خواهرم نگاه می کردم که داشتند پیتزا می خوردند و من سرم بی کلاه مونده بود بعدها وقتی بزرگ شدم برایم به یکی از لذیذترین غذاها تبدیل شد ولی ای کاش با همین آگاهی که الان دارم به اون لحظه کودکی برمی گشتم و نمی گذاشتم حقم پایمال بشه
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:44 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 6 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     
    سلام خوبید ؟! خوب باید اعتراف کنم من در خانواده پر جمعیتی به دنیا اومدم و معمولا همه ما یه بار شیرین کاری کردیم ! من اولین بار بود که می خواستم طرز تهیه نیمرو را یاد بگیرم ! اما زیر نظارت خانواده... ولی در اصل اون لحظه هیچ کس به پای من نموند تا من را راهنمایی کنه ما هم دست به کار شدیم. عایا من می توانستم ؟! عایا می تونست این یه هر حرکت مثبت تلقی بشه واسه ی من ؟! هیچ چیزی مشخص نبود. اولین قدم گاز را روشن کردم. کمی روغن ریختم. بعد یک عدد تخم مرغ داخلش شکستم. که یکباره چشمم خورد به ادویجاتی که داشتیم. من یه کودک 5 یا 6 ساله از کجا باید بدونم که کدوم یکی از این ادوجیات بهتره هان !! برای همین از هر کدوم از اونها یکم به نیمرو اضافه کردم و آخرش هم برای اینکه طمع بهتری بگیره با یک قاشق همش را هم زدم تقریبا 7 نمونه ادویه فکر کنم استفاده کردم. آخرش یه چیزی مثل سیاهی ته ماهی تابه برام باقی موند... تا اینکه یه گروه امداد متشکل از خواهر و مادرم همه چیز را جمع و جور کردتد...

    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه