علی بهمن پور دوشنبه 18 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
سلام ! چاکر همه بیننده های سایت هم هستیم ! این ماجرا که براتون تعریف می کنم بر می گرده به همین ماه رمضون امسال ... من و مامانم رفته بودیم خونه آبجی ! من توی دنیای خودم بودم و داشتم فیلم تماشا می کردم که به یکباره گوشم تیز شد و شنیدم که آجیم داره میگه: شنیدی که دختره اومده گفته من عاشق پسرتون شدم عاقا ما را بگی یک لحظه از این رو به اون رو شدیم و خودمان را گرفتیم و کلی ذوق مرگ شدیم و در ذهنمان قیافه ی خودمان را بررسی کردیم و لباسمان را مرتب کرده و با چشمانی گرد شده گوش به بقیه صحبت ها سپردیم ! بعد چند دقیقه متوجه شدم نه بابا منظورشون که من نبودم ... یه بنده خدای دیگه بود ! الان می تونستم یه نفس راحت بکشم خب راستش یکی از دخترا که عاشق پسر همسایه ی آجیم شده بوده یه دیس زولبیا می گیره و میره خونه ی پسره ! ظاهرن رابطه اینها دو طرفه بوده و از قبل همدیگه را نشون کرده بودند. بعد دختره دیس زولبیا را به خونواده ی پسر میده و از مامانش می خواد که همراه با پسرشون بیاند به خواستگاریش عاقا ما را بگی کلی تعجب کردیم و ذهنمان گریپاژ کرد ... هیچی دیگه بعد مامانه هم قضیه را برای مامان من تعریف کرده بوده و ازش مشاوره خواسته بوده! مامان من هم گفته: نه یه موقع این کار را نکنی ها بدینگونه بود اون روز پرونده مختومه اعلام شده بوده و همه چیز ختم به خیر شده بوده تا یه خاطره ی دیگه خدانگهدار