علی بهمن پور سه شنبه 29 مرداد 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
مدارکم را داخل کوله پشتی گذاشتم و از منشی دکتر تشکر کردم. از راه پله ها سریع پایین اومدم و خودم را به خیابون رسوندم. قبل از رفتن هزینه داروهام را از داروخونه پرسیدم. چون زیاد می شد از داروخونه بیرون اومدم و یه تاکسی برای رفتن به مترو گرفتم. یه بلیط تک سفره تهیه کردم و سوار مترو شدم. خب قبل از سوار شدن می خواستم به w.c برم ! حتی موقعیتش هم پیدا شد ولی گوشم بدهکار این حرفا نبود.



سوار مترو که شدم احساس کردم داره بهم فشار میاد این فشار لحظه به لحظه بیشتر می شد و کم کم داشتم نگران می شدم یه نگاهی به برگه راهنمای ایستگاه ها انداختم. وای خدای من نزدیک به 15 ایستگاه تا ترمینال فاصله داشتم. دستم را به دلم گرفتم و روی صندلی نشستم. واقعا دیگه برام قابل تحمل نبود. برای همین از سرجام بلند شدم و یکم راه رفتم اما با این کارا درست بشو نبود. قبل از سوار شدن درباره سرویس بهداشتی پرسیده بودم. وقتی به ایستگاه شهید حقانی رسیدم سریع پیدا شدم و جنگی دنبال w.c گشتم. یکی از مامورا گفت که آب قطع شده و خب امکانش نیست با استفاده از تابلوی راهنما به بیرون ایستگاه رفتم. او مای گاد ! خیابون پر بود از آدمایی که با خیال راحت رفت و آمد می کردند و من این وسط گیر افتاده بودم. یه مرکز پیدا کردم. نگهباش گفت: بیرون w.c نداره ! داخل هم که نمی تونم بزارم بری


خب ظاهرن زیاد هم توی کارم موفق نبودم. به سرعت کوچه، خیابون های تهران را زیر و رو کردم. اما هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. تا اینکه به یه ساختمون پزشکی رفتم. از شانس بد من اونجا هم w.c نداشت. دیگه داشتم دیوونه می شدم. اون موقع فقط به خاطره اول دبستانم فکر می کردم. واقعا اون موقع حق داشتم خودم را پیش بچه ها خراب کنم. چون بیش از حد بهم فشار اومده بود. بازم به مترو رفتم. یه بلیط گرفتم و منتظر اومدن اتوبوس شدم. دستم را به دلم گرفته بودم و توی فضای مترو قدم بر می داشتم تا کمی آروم بشم. این صحنه را قبلا هم دیده بودم. توی فیلم متهم گریخت وقتی هاشم عاقا بهش فشار اومده بود و با حرکات موزون طول کوچه را می رفت و برمی گشت. الان من دقیقا همون شرایط را داشتم. از یه عاقایی پرسیدم. بهم گفت: ایستگاه شهید مفتح پیاده شو و از ایستگاه مترو برو بیرون ! وقتی بهم گفت فقط یه ایستگاه دیگه مونده خیالم کمی راحت شد. به ایستگاه که رسیدم بدیو بدیو خودم را به مسجد امام سجاد رسوندم.


از w.c بیرون اومدم و وضو گرفتم و برای نماز آماده شدم. راستش همه ی این اتفاق ها از صبح شروع شد. خب الان با خیال راحت می تونم خاطرم را بنویسم. سلام خوبید ؟! چه خبر مبرا ؟! راستش صبح که به قیطریه رسیدم. بیشتر وقتم را توی پارک گذروندم تا اینکه ساعت 1 بشه و بتونم به نوبت دکترم برسم. وای واقعا دقایق سختی بود. الان می تونستم کسی را ببینم که به صورت اینترنتی باهاش در ارتباط بودم و قبلا عکسش را دیده بودم. دل توی دلم نبود تا اینکه آقای دکتر اومدش ! خب نسبت به عکسی که توی اینترنت گذاشته بود خیلی پیرتر به نظر می اومد. منشی منا به مطب راهنمایی کرد. ابتدا به دکتر دست دادم و شروع کردم درباره مشکلم صحبت کنم. دکتر برای اینکه نظر قطعی بده به منشی سپرد که همین الان یه آزمایش بگیرم. منشی یه لیوان بهم داد و ازم خواست که آماده بشم ! منم نزدیک به 10 تا لیوان آب خوردم.



منشی دستگاه را آماده کرد و خودش رفت بیرون اتاق ! اما هرچی تلاش کردم نتونستم آزمایش بدم. با خجالت بیرون اومدم و از کلینیک بیرون رفتم تا شاید با راه رفتن کارم درست بشه ! دوباره به مطب برگشتم و یه بار دیگه آمادگیم را اعلام کردم. وای باورم نمی شد بار دوم هم نتونستم آزمایش بدم. منشی رفت و به آقای دکتر گفت. آقای دکتر هم گفت که از پشت در را قفل کن ! هیچ استرسی هم نداشته باش. منم قبول کردم. اما خوب قبلش رفتم توی پارک یه نوشابه و یه دلستر هم گرفتم و کمی ورزش کردم. وقتی آزمایش دادم کامل تخلیه نشدم. دکتر گفت: که من نظر قطعیم این هست که شما باید عمل بشید. الان می تونستم یه نفس راحت بکشم. بالاخره یه نفر بعد از 3 سال بهم می گفت که بیماریم قابل درمانه ! ولی خب دکتر گفت که هزینه بیمارستان زیاد میشه و طبیعتا هیچ گرونی هم بی دلیل نیست ! اما خب می تونی بیمارستان دولتی هم بری که اونجا من دیگه نیستم. بعد هم برای یک ماه قرص نوشت به امید اینکه بدون عمل بتونم درمان بشم. دیگه تقریبا کارم تموم شده بود. دکتر پول آزمایش را ازم نگرفت. اونوقت از منشی به خاطر اینکه اذیت شده بود و برام زحمت کشیده بود تشکر کردم و مدارکم را برداشتم و راهی شدم... الان من توی مسجد بودم و تقریبا سخت ترین لحظات عمرم را سپری کرده بودم. با خیال راحت نمازم را خوندم و خودم را به ترمینال رسوندم و برای ساعت 6 بلیط گرفتم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار