علی بهمن پور دوشنبه 21 مرداد 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()

سلام خوبید ؟! این داستان بر می گرده به خیلی وقت پیش ! زمانی که مثلا ارزش یه پفک نمکی 20 تومن بود ! یادم میاد به مغازه علی عاقا رفتم و در حال برگشت به خونه بودم که یه سکه 5 تومنی از دستم افتاد و رفت داخل جوی سر کوچه عاقا ما هم افتادیم به کند و کاو ! حالا بگرد کی بگرد ! بالاخره هم پیداش نکردیم ! چون جوی پر شده بود از علف های هرز ! با کلی ناراحتی رفتم ! تا چند روز وقتی سر کوچه می رفتم داخل جوی را نگاه می کردم شاید بتونم اون سکه را پیدا کنم ! روزها گذشت و من هرچه بیشتر میگشتم کمتر چیزی را پیدا می کردم خیلی برام جالب بود چون وقتی بزرگ تر شدم هم گاهی می نشستم و داخل جوی را نگاه می کردم ! نمی دونم چرا یه سکه اینقدر برام ارزش پیدا کرده بود ! راستش را بخواهید الان هم که بزرگ شدم گاه گاهی (یه سال یه بار یا دو سال یه بار) با حسرت به اون جوی آب نگاه می کنم اون چطور حق داشت سکه 5 تومنی منا ازم بگیره هان