علی بهمن پور جمعه 18 مرداد 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
 

سلام خوبید ؟! امیدوارم طاعات و عباداتون قبول درگاه حق باشه ! عید فطر بر همه شما مبارک ! راستش ما همه در کف پنجشنبه بودیم که عید باشه و با گروه گنگسترا (خودم، پسرخاله، پسرداییم، اون پسرداییم و پسرخاله اون پسرداییم) قرار را برای رفتن بر امامزاده سید محمد گذاشته بودیم. اما خوب نشد و ما هم پولمان را خرج کردیم بعد فرداش پسرخاله در یک عملیات انتحاری اعلام کرد که می خواهیم بریم بیرون ! ما هم دست و پایمان را گم کرده اعلام بی طرفی کردیم ! پسرخاله بیانیه داد که بابا دنگ تو را پسردایی می ده بعد با هم حساب و کتاب کنید ! شب که شد به طرف خونه خاله به راه افتادم خیر سرم قرار بود بیان دنبالم بالاخره هم دیگه را یافته سوار بر ماشین شده و به سمت امامزاده حرکت کردیم تا رسیدیم شخصا به عملیات تجدید خاطره روی آورده و به سرعت خودم را به قسمت "مادر شهیدان" رسوندم اما خبر از کسی که می خواستم اونجا باشه نبود خب گروه به جز من و پسردایی بساط قلیان راه انداخته و پک پک شروع به کشیدن قلیان کردند.



کم کم داشتم برای کشیدنش وسوسه می شدم که دو تا عاقا اومدند و اعلام کردند که قلیان در این مکان ممنوع می باشد. تمام رویاهای بچه ها خراب شد. خب پسر دایی برای دعا توی امامزاده ماندگار شد و بقیه رفتیم پارک پیروزی ! و بار دیگر بساط قلیان راه انداختیم این بار من چندتا پک زدم ولی زیاد نکشیدم ! ساعت نزدیک 01:00 بود که وسایل را جمع کردیم و دوباره به سمت امامزاده راه افتادیم و جالب اینکه بچه ها قلیان روشن را داخل ماشین اوردند و تو را همگی تقریبا چند پکی را از خودمان پذیرایی کردیم



دوباره فکر تجدید خاطره به سرم زد و به قسمت "مادر شهیدان" رفتم اما باز خبری نبود. بعد از برگشت منقل را پر از ذغال کرده و در یک کار گروهی مرغ ها و گوجه را به سیخ کشیده و جوجه کبابی راه انداختیم خب بعد از اون یک هندونه ی 10 کیلویی را بلعیدیم و به خواب عمیق فرو رفتیم صبح هم کشان کشان وسایل را جمع کرده و ضرب المثل نخود نخود هر کسی رود خونه ی خود را عملی ساختیم ... تا یه خاطره دیگه شما را به خدا می سپارم ...