علی بهمن پور پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
صبح در خدمت پرستار بودم. بعد بخش خدمات اومدند و برای بیماران صبحانه آوردند. البته من را از یادشون بردند. در واقع من شده بودم یه بیمار خاص! چند دقیقه که گذشت پتو را دستم گرفتم به طرف بخش پرستاری رفتم و بهشون گفتم این چیه واسه من آوردید؟ بعد هم گفتم که نمی خواهید بهم صبحانه بدید؟ عاقا به این صورت خشم خودمان را کنترل کردیم و البته کمی هم گرد و خاک کردیم. هیچی دیگه هم پتوی تختمان عوض شد و هم برایمان صبحانه آوردند. البته من به مامانم زنگ زدم و اون هم برایم شیر و کیک گرفت. بعد هم اومد کلی قربون صدقم رفت و دلم را شاد کرد.

حدود ساعت 10 بود که سر و کله دکتر پیدا شد. دیگه تقریبا همه قهمیده بودند که برای من چه اتفاقی افتاده بود. ابتدا در مورد اینکه چرا آقای دکتر مدارک من را ندیده بود صبحت کردم. بعد دکتر گفت که شما این مدارک را بهم نشون نداده بودید و من گفتم که دو بار مدارک را پیش خودتون آوردم و یه بار هم موقع عمل تحویل بخش پرستاری دادم بعد اضافه کردم که آقای دکتر یعنی هر کسی از راه رسید و گفت من تنگی دارم شما هم باید سریع اون را بستری کنید و عملش کنید؟! دکتر گفت ببینید شما مشکوک به تنگی بودید به هر حال عمل سیستوسکوپی باید انجام می شد. بعد هم گفتم که چرا وضعیت من را اطلاع نداده بودید که با پای خودم به دستشویی برم؟! بعد پرستار گفت که ببینید شما بعد عمل نمی تونستید به خاطر مواد بیهوشی تکون بخورید و ممکن بود براتون خطرناک باشه!

وای خدای من چی به سر این مردم اومده! چرا همه صورت مسئله را پاک می کنند. من می گم چرا مدارکم را ندیدی بهم می گه تو بالاخره مشکوک به تنگی بودی! به پرستار می گم که چرا وضعیت من را اطلاع ندادی میگه برای توی خطرناک بود که از تختت پایین بیایی! اگر توی اون لحظه دکتر می گفت که بله خق با شماست ما کوتاهی کردیم از آوردن هزار تا دلیل برایم بهتر بود و این عمل درس بزرگی برایم شد که حواسم را به اطرافم بیشتر جمع کنم.

حالا این وسط دفترچه ام گم شده بود. با کلی زحمت تونستم پیداش کنم. بابام دفترچه را پیش دکتر برد تا داروهایی را برام تجویز کنه. بعد مسئول بیمه اومد و بررسی های لازم را انجام داد. هیچی دیگه وسایلم را جمع جور کردم. بعد لباس هایم را عوض کردم. اونوقت از هر کسی که توی بیمارستان بود و با من در ارتباط بود حلالیت خواستم. به این صورت با روی خوش از بیمارستان بیرون رفتم. البته قبلش رفتم و داروهام را تهیه کردم. توی اون لحظه به خانم لام زنگ زدم و بابت هزینه ای که بهم داده بودند و پیگیری هایی که کرده بودند تشکر کردم.

خدا رو شکر که همه چیز به خوبی تموم شده بود. درسته توی لحظه خوب نشده بودم اما هنوز ناامید نبودم و به بهبود بیماریم فکر می کردم. بالاخره با کوله باری از خاطره شهر تبریز را ترک کردیم و راهی اصفهان شدیم. برای برگشت از جاده های قدیم استفاه کردیم. البته شب زیاد توقف نداشتیم و سعی کردیم بیشتر توی جاده باشیم اما نیمه های شب انرژی بابام تموم شد و چند ساعتی را به خواب رفتیم. شب به همگی خوش