علی بهمن پور چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 10:00 ب.ظ نظرات ()
صبح زود از خواب بیدار شدیم. سریع کارهامون را کردیم به بیمارستان رفتیم. البته اگه زودتر رفته بودیم پذیرش ما از بخش اورژانس انجام می شد ولی بابت تأخیرمون مجبور شدم تا ساعت 7:30 صبر کنیم. متصدی پذیرش ازم خواست که مبلغ نیم میلیون تومن را علی الحساب به حساب بیمارستان واریز کنم. وقتی به بانک مراجعه کردم تا اومدم زیپ کوله پشتی ام را باز کنم به یک باره سر زیپ شکست. این سومین بار بود که توی طول سفر زیپی به دست من خراب می شد. البته هر بار اتفاقی و بدون بی احتیاطی برام پیش می اومد. واقعا نمی دونستم این نشونه چی می تونه باشه! توی اون لحظه دیگه کاری نمی تونستم انجام بدم. فقط هزینه را به بیمارستان پرداخت کردم و بقیه کارهای پذیرش را انجام دادم.

لباس بیمارستان را پوشیدم و رفتم روی تخت خوابیدم. نزدیک های ظهر من و دو نفر دیگه را برای عمل به اتاق عمل بردند. بعد رفتیم و توی اتاق انتظار نشستیم. البته من سابقه عمل داشتم و هیچ وقت چیزی به اسم اتاق انتظار به گوشم نخورده بود. کلی به دکتر و پرستاراش انتقاد کردم که ای بابا خب چرا موقع عمل بیمارتون را به اینجا نمیارید. البته قبلش کلی انتظار کشیده بودم تا راضی شدم این صبحت ها را بکنم. بعد شنیدم حرفام دکتر گفتند که اتاف را برای عمل ایشون آماده کنید.

من از ته دل مطمئن بودم که عمل خوبی را پشت سر خواهم گذاشت. با آرامش رفتم و روی تخت عمل دراز کشیدم. متصدی بیهوشی بالای سرم اومد و یه آمپول بهم تزریق کرد و ماسکی را روی صورتم گذاشت. چشمام شروع کرد سیاهی بره و چند لحظه بعد کامل بیهوش شدم. وقتی به هوش اومدم داشتند منا روی تخت خودم منتقل می کردند. کم کم متوجه شدم که هیچ دردی را احساس نمی کنم بعلاوه اینکه اصلا سوندی هم وصل نشده بود و این در صورتی بود که دکتر بهم گفته بود که بعد عمل باید تا یه هفته سوند را تحمل کنی!

بعد از این متوجه شدم که مثانه ام کامل پر شده و دیگه برام قابل تحمل نبود. این موضوع را به پرستار اطلاع دادم. آنها هم یه ظرف برام آورند که خودم را روی تخت تخلیه کنم. اما واقعا این کار غیر ممکن بود. بالاخره تصمیم بر این گرفته شد که پرستار بیاد و یه سوند بهم وصل کنه! تمام همراهان را به بیرون راهنمایی کردند. بعد پرستار کار خودش را شروع کرد. کم کم داشت شکم به یقین تبدیل میشد که اصلا هیچ عملی روی من صورت نگرفته چون پرستار نتونست سوند معمولی را بهم وصل کنه! بعد یه سوند باریک تر را امتحان کرد. تو اون لحظات یه دستم را به کنار تخت گرفته بودم یه دستم را هم به میله بالای سرم و داشتم دردش را تحمل می کردم. اما مردانگی ام را حفظ کردم و جلوی گریه ام را گرفتم. بعد از تخلیه مثانه ام آروم تر شدم.

عصر به کلینیک زنگ زدم و با دکترم صحبت کردم. دکتر گفت خوب کاری کردی که تماس گرفتی! آقای بهمن پور ما با دستگاه شما را نگاه کردیم. شما هیچ تنگی نداشتید. بعد مرخص شدن باید برات قرص تجویز کنم تا مشکلت برطرف بشه! توی اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. حالا چطور باید واقعیت را قبول می کردم. کلی سوال توی ذهنم شکل گرفت. اینکه چرا دکتر مدارک پزشکی ام را هنگام مراحعه ندید؟ چرا دکتر وضعیت من را اطلاع نداده بود که دیگه بهم سوند وصل نکنند و خودم با پای خودم به دستشویی برم؟ از این خبر باید خوشحال می شدم یا ناراحت؟ واقعا داشتم دیوونه می شدم! بدین صورت وضعیتم را خودم به پرستار اطلاع دادم و گفتم نیازی به سوند ندارم و لطفا این را از بدنم خارج کنید. دوباره کلی درد تحمل کردم و توی خودم سوختم و ساختم تا تونستم توی اون شرایط با این اتفاق کنار بیام.

وای خدای من چرا این اتفاق باید برای من بیفته! چرا من نباید خوب می شدم؟ همه جوونی من مگه چند سال می تونه باشه؟ شاید این ها به خاطر گناه هایی بود که انجام داده بودم. شایدم اینطوری داشتم آزمایش می شدم ولی هرچه بود تحملش خیلی سخت بود. به خاطر زدن سوند سوزش شدید پیدا کردم تا چند روز باید تحملش می کردم. پیرمرد کناری ام دلش برام سوخت و کمی با حرف زدن منا دلداری داد. بالاخره با تحمل شرایط و راضی نگه داشتن خودم برای شنیدن یه پاسخ مناسب از طرف دکتر روز را سپری کردم و به خواب رفتم. شب با همه زیبایی هایش بر همگی خوش!