علی بهمن پور سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 10:00 ب.ظ نظرات ()
صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. مادرم سریع از جاش بلند شد و مشغول جمع کردن وسایل شد و اینها همه به خاطر بارش شدید بارون بود. من و بابام هم از جامون بلند شدیم و به سرعت وسایل را جمع و جور کردیم و داخل ماشین ریختیم. چیزی نمونده بود که مثل موش آب کشیده بشیم. بعد از پشت سر گذاشتن این بحران برای تزریق آمپول راهی بیمارستان شدیم. وقتی آمپول را زدم به سرعت به آزمایشگاه رفتم و نوبت گرفتم. متصدی آزمایشگاه یه شیشه خون ازم گرفت و برای آزمایش غلظت خونم با یه دستگاه گوشم را خون انداخت و اون را بررسی کرد.

عاقا ما با موفقیت آزمایش را دادیم و بعد از اون به خونواده تماس گرفتم و از بیمارستان دور شدیم. تو کوچه پس کوچه های شهر مادرم توی ماشین پیک نیک را روشن کرد و مشغول درست کردن چایی شد. عاقا ما را بگی چشامون از حدقه در اومد. د آخه مادر من چرا توی ماشین پیک نیک روشن می کنی ؟! هیچی دیگه این واقعه را پذیرفتیم و بعد از اون چایی میل کرده و به اتفاق خانواده به پارک رفتیم.

هیچی دیگه تا نزدیک های عصر توی پارک بودیم بعد دوباره به بیمارستان برگشتیم و من برای گرفتن آزمایشم به آزمایشگاه رفتم. البته یه سر هم به دکتر درد برای بررسی آخرین وضعیتم زدم. بعد از اون به بازار تبریز رفتیم و همین که خواستم برای صابکارم سوغات تهیه کنم تگرگ شروع به باریدن کرد. البته بازار تبریز کاملا سرپوشیده هستش و هیچ اتفاق خاصی برای من و مامانم نیفتاد. فروشنده می گفت که حوله های تبریز معروف هستش! راستش منم چیزی جالب تر از اون پیدا نکردم. به خاطر همین یه حوله کامل تو بسته بندی شیک گرفتم. بعد از خرید سوغات با یه زاجراتی سوار ماشین شدیم. راستش تا حالا توی عمرم تگرگ هایی به این بزرگی ندیده بودم. بالاخره بعد 15 دقیقه رانندگی آسمون دلش به رحم اومد و آروم شد. آخرای شب زیر یه پل تو یکی از خیابون های تبریز رفتیم. این بار با احتیاط توی ماشین خوابیدم تا مشکلی واسم پیش نیاد آخه فردا روز خیلی بزرگی واسم بود.