علی بهمن پور شنبه 6 اردیبهشت 1393 10:00 ب.ظ نظرات ()
بعد از اینکه هماهنگی های لازم را انجام دادم؛ قرار شد روز شنبه راه بیفتیم تا بعدازظهر یکشنبه ویزیت بشم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم... اما صابکارم یکم مردد بود البته حق هم داشت چون خیلی دیر بهش اطلاع داده بودم ! برای همین رفتنم را به شنبه هفته بعد موکول کردم. توی اون هفته هم سعی کردم تمام کارهای عقب موندم را تکمیل کنم. مثلا مجبور شدم جمعه شب تا دم دمای صبح بیدار بمونم و مجله خانم ح را تکمیل کنم اما باز یکم دیگه ازش موند !

بالاخره شنبه از راه رسید. تا ظهر کارهای دفتر را انجام دادم. البته یکم از همیشه زودتر به خونه رفتم. وقتی رسیدم سریع پشت سیستم رفتم و مجله ای که قرار بود تحویل بدم را تکمیل کردم. بعد خودم را به هنرستان ملکزاده رسوندم و کار خانم ح را براشون روی فلاش ریختم. در آخر پول فاکتوری که قبلا برای مدرسه آورده بودم را گرفتم. از خانم میم هم خواستم که برام دعا کنه و درباره عملم هم بهشون توضیح دادم. نزدیکای ساعت دو دوباره به خونه برگشتم. به ترتیب اول موتورم را قفل کردم. دوم وسایلم را تکمیل کردم. سوم در اتاقم را قفل کردم. چهارم ناهار خوردم. پنجم کفشاما به پام کردم و ششم به همراه پدر و مادرم راهی سفر شدم. البته قبل رفتن؛ خواهرم منا از زیر قرآن رد کرد و بعد از اینکه با ماشین از خونه دور شدیم یک کاسه آب پشت سرمون ریخت.



مامانم وسایل کامل را برای یه سفر چند روزه آورده بود. فقط باید یه جا توقف می کردیم و شیشه فلاکس را تعویض می کردیم. بعد یکم جستجو یه جایی توی خیابون 17 شهریور، بابام این کار را با موفقیت انجام داد. اونوقت به راه خودمون ادامه دادیم. منم عقب ماشین واسه خودم جا خوش کرده بودم و برای اینکه حوصله ام سر نره مشغول تخمه شکستن شده بودم. البته نزدیک های عصر یه خواب یکی دو ساعته رفتم. وقتی بیدار شدم به خانم لام زنگ زدم و برای رفتن به کلینیک و ویزیت شدن باهاشون هماهنگ شدم. بعد تماس به ترتیب دلیجان و ساوه راه پشت سر گذاشتیم تا اینکه شب به شهر قزوین رسیدیم.



اون موقع هم گرسته بودیم و هم خسته! اولین کاری هم که کردیم این بود که دنبال یه رستوران بگردیم و یه غذایی بدن بزنیم. بعد از صرف شام به یه پارک نزدیک ورودی قزوین رفتیم. موقع اومدن گوشی من زیاد شارژ نداشت و چیزی را هم برای شارژ کردنش دنبال خودم نیاورده بودم برای همین با بابام موضوع را درمیون گذاشتم و سیم کارتم را داخل گوشیش قرار دادم. آخرای شب هم که شد من ماشین را برای خوابیدن انتخاب کردم. و اینگونه ما شب را در قزوین به سپری کردیم.