علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 04:00 ب.ظ نظرات ()
شما یادتون نمیاد قدیما تو خیابون راه میرفتیم واسه خودمون ابهتی داشتیم به شعاع یک متری گربه ها میرسیدیم فرار میکردن ازمون حساب میبردن اما الان فرار که نمیکنن هیچی تازه با تاسف یه نگاه حیوان اندر انسان بهت میکنن! آدم احساس میکنه گربه داره با چشماش باهات حرف میزنه! گربه هم گربه های قدیم...

سلام، خوبید؟ چه خبر مبرا؟ راستش این متن بالای را از یه جایی کپی کردم و این قرار دادم که بگم هی روزگار یه زمانی واسه خودمون ابهتی داشتیم. اتاق جدا و تخت و کمد و موکت و بخاری و قفل و از این حرفا! اما خیلی زود متوجه شدم که باید اتاق را در اختیار برادرم قرار بدم. به همین خاطر به سرعت کمیته ای تشکیل شد تا به این مشکل رسیدگی کنه! راستش بازسازی خونه ما آخرای جنگ شروع شد و هنوزم تموم نشده! طبق نقشه جدید ما توی زیرزمین خونمون یه اتاق به ابعاد 2×2×2 داریم که اصطلاحا به اون پناهگاه می گیم. کار این اتاق این بوده که اگر خدای ناکرده بمبارانی چیزی می شد سریع به اونجا پناه می بردند که خدا رو شکر جنگ تموم شد...

 
کمیته در آخرین لحظات به این نتیجه رسید که وسایلم را بردارم به این اتاق مهاجرت کنم. عاقا ما هم با یه سطل آب و دو دست رخت و یه دست تختو و این دوماد خوشبختو پشت پا نزن بختو عروس راضی شدی؟ خلاصه کلام اینکه اونجا کردم عین دسته گل... بعد هم برق کشی و کابل کشی تلفن... البته بابام زحمت کشیده بود و توی اتاق طبقه برای چیدن وسایل نصب کرده بود. منم یه قسمتی از طبقات را باز کردم که جای بیشتری داشته باشم. البته بعدها به فکر خریدن موکت زدن و زدن یه طاقچه ی شیشه ای نیز افتادم و این اتاق کوچیک و جمع و جور شد پناهگاه من! تا یه خاطره دیگه خدانگهدار