علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 10:30 ق.ظ نظرات ()
اعتراف می کنم زمانی که همه بزرگ بودند و من کوچیک بودم یه بار برای خرید شانسی رفته بودم؛ دیدم یه برگه اضافه داخلش جعبه هست. عاقا برگه را خوندم و متوجه شدم که برنده یه بادبزن نیز شدم. فقط برای گرفتنش باید به محلی که خرید کردم مراجعه کنم. منو بگو که چه قدر ذوق مرگ شده بودم و تو پوست خود نمی گنجیدم. تقریبا به همه گفتم که این اتفاق برام افتاده و اونها هم بهم لبخند زدند. بعد ها وقتی بزرگ شدم متوجه شدم که بچه های این دور و زمونه گوشیهای ساده اندرویدی را هم عادم حساب نمی کنند و کلی بد و بیراه بار آدم می کنند. به جای اون از گوشیهایی مثل آیفون 5 و سامسونگ گلکسی نت تری تعریف به عمل می آرند.

همین الان که داشتم این خاطره را می نوشتم ابوالفضل بچه برادرم که 2.5 سالشه اومده در اتاق می گه عمو در را باز کن. در را باز کردم واسش! بعد بهم می گه عمو ما داریم می ریم خونه حسین (یعنی اومدم بهت گفتم که نگرانمون نشی)! بعد هم بهم دست داد و در را بست و رفت! بدین ترتیب من در همین جا از گذشته خودم احضار پشیمونی می کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار