علی بهمن پور جمعه 9 اسفند 1392 03:00 ب.ظ نظرات ()
سلام به همگی راستش همه چیز از زمانی شروع شد که به سن قانونی نرسیده بودم!   از طرفی هم مامان و بابام به همراه برادر ته تغاریمون حسین به شهر تهرون رفته بودند. عاقا وقتی برگشتند همراه اونا دختر بچه ای کوچیک را مشاهده کردیم! از این بابت حسابی جا خوردیم. وقتی عرقشون خشک شد ماجرا را واسمون تعریف کردند.

موقع برگشت پدرم با یه عاقای تهرانی سر خرید بلیط بحثشون میشه!   البته به تیپ و تار هم نمی زنند اما وقتی پیش خونوادهاشون برمی گردند متوجه می شند که خانومای اونا دارند با هم حرف می زنند. بدین ترتیب با هم آشتی می کنند و سر صحبت را باز می کنند. در آخر متوجه می شند که اون عاقا برای معافیت خدمتش راهی اصفهان شده بوده! در ادامه آشنایی پدرم به اون عاقا پیشنهاد میده که به همراه خانومش و بچه اش چند روزی را مهمون ما باشند. اینطوری هم اون عاقا به کارهاش می رسیده و هم نیازی نبوده هزینه اضافی بابت مسافرخونه پرداخت کنه! اما چون موقع ورود به اصفهان کاری واسه واسشون پیش میاد پدرم نشونی خونه را میده و بچشون را همراه خودش به خونه میاره...

بدین ترتیب ما چند ساعتی را خشکمان زد و در تعجب به سر بردیم تا اینکه سر و کله اون خانواده پبداش شد. بعد آشنایی متوجه شدیم که اونها اصالتا ترک تهران هستند. واقعا آدم های مهربون و خونگرمی بودند. اون چند روزی که خونه ما مهمون بودند چند باری باهاشون به شهر اصفهان رفتیم و از جاهای دیدنیش بازدید کردیم. چون ما ترکی بلد نبودیم برای احترام به ما عاقا بهروز و زینب خانوم حتی یه بار هم ترکی صحبت نکردند. ولی گاهی در مورد بعضی چیزهای ترکی بهمون توضیح می دادند. دختر کوچیکشون سوگل هم نقل مجلس ما شده بود. دختر شیرین و بازی گوشی بود و همش با شیرین زبونیهاش باعث خنده ما میشد.

اعتراف می کنم زمانی که اینجا بودند بهترین روزهای عمرم را سپری کردم. واقعا خیلی بهم خوش گذشت. چند سال بعد دوباره به منزل ما اومدند و چند روزی را پیش ما سپری کردند. البته مامان و بابام هم یکی دوبار به خونشون رفتند. دعا می کنم الان هرجایی هستند دنیا به کامشون باشه از زندگیشون لذت ببرند. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار