علی بهمن پور چهارشنبه 7 اسفند 1392 05:00 ب.ظ نظرات ()
سلام به همگی امروز چهارشنبه بود و تا عصر هم کلاس داشتم اما وقتی صبح از خواب پاشدم خستگی بهم غلبه کرد و مجبور شدم تا ساعت 8:30 بخوابم. بعد تصمیم گرفتم به جای رفتن به کلاس ساعت 8 به مدرسه برم و امانتی خانم ت را بهش برگردونم. عاقا ما قبلنا با روزهایی مثل سه شنبه و دوشنبه مشکل داشتیم اما امسال دور روی روز چهارشنبه افتاده بود. صبح به اتاقم رفتم و بعد چند وقت بالاخره مرتبش کردم. امانتی را برداشتم و کارهام را انجام دادم و بعد نزدیک موتورم شدم و یه نگاهی بهش انداختم.

چند سال پیش من با موتور یکی از فامیلامون درحالی که اون هم باهام بود تصادف کردم. البته من هزینه تعمیر موتورش را کامل پرداخت کردم. ولی خب اون کیلومتر شمار فابریکش شکست. با این حال هیچی بهم نگفت. حالا بعد گذشت این همه مدت داشتم فکر می کردم اگه یه روزی این اتفاق واسه خودم می افتاد چه واکنشی نشون می دادم. خب واقعا خیلی سخت بود. وقتی فکر کردنم تموم شد سوار موتور شدم و راه افتادم...

تو راه دوستم را دیدم که سوار دوچرخه شده بود و داشت به طرف محل کارش می رفت. نزدیکش شدم و شروع کردم باهاش صحبت کنم. نزدیک میدون که شدیم یه پیکانی جلوی ما ایست کرده بود. سر موتور را کج کردم و یکم سرعتم را زیاد کردم. همزمان دوستم همین کار را انجام داد. ولی چشمتون روز بد نبینه! راستش من باید فاصلم را خیلی زیاد می کردم اما این کار را نکردم و کوله ام به دوچرخه دوستم گیر کرد و هر دو پخش زمین شدیم. خدا رو شکر اون لحظه زیاد خیابون شلوغ نبود و اتوبوس هنوز وارد ایستگاه نشده بود. وقتی افتادم سریع خودم را جمع و جور کردم و به اوضاع مسلط شدم. واسه دوستم هیچ مشکل خاصی پیش نیومد. چون خودش درشت هیکیل و دوچرخش هم حرفه ای بود. ولی چون موتور روی من افتاد یکم بدنم آسیب دید و از موتورم هم چراغ جلو، راهنمای سمت چپش و کیلومتر شمارش شکست.

چند نفر بهم نزدیک شدند و شروع کردند منا دلداری بدند و خداروشکر کردند که اتفاق بدتری واسم نیفتاد. یکی از مغازه دارها هم که آشنا بود می خواست واسم آب قند بیاره که من بی خیالش شدم. بعد سوار موتور شدم و به راه خودم ادامه دادم. با اینکه صبح بهم الهام شده بود و داشتم به این موضوع فکر می کردم باز هم واسم اتفاق افتاد. جالب تر اینکه فقط جلوی موتورم آسیب دید و هیچ اتفاق دیگه ای واسش نیفتاد. البته من زیاد به خودم سخت نگرفتم. به هرحال اتفاقی بود که افتاده بود. الان هم حال اون فامیلمون را متوجه شدم و در آخر باید بگم که من توی این تصادف تنها خودم را مقصر می دونم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار