علی بهمن پور پنجشنبه 17 بهمن 1392 03:30 ب.ظ نظرات ()
شب من و پسرخالم برای آخرین بار برنامه ها را مرور کردیم تا فردا بتونیم به مشتری ها سرویس بدیم! اما وقتی به دفتر رفتیم همه چیز بهم ریخت.  جونم واستون بگه که هرکاری می کردیم چاپگر نصب نمی شد! جای کابل را عوض کن، اینوری کن، اونوری کن نصب نمی شد که نمی شد! حالا مشتری هم واستا بود و کارش را می خواست تحویل بگیره... بالاخره خودش فهمید که دست و پامون را گم کردیم به همین خاطر هم راهش را کشید و رفت. یه عاقایی هم یه مشت دی وی دی آورد تا براش رایت بزنیم. ازش وقت گرفتم چون اون موقع دی وی دی خام نداشتیم...



یه عاقایی هم اومده بود تا براش آهنگ های زنونه بریزیم! ما هم به تیریجی اعتقادمون برخورد و خیلی مودبانه عذرش را خواستیم. البته این همه ماجرا نبود. من توی این لحظه سلام می کنم به همه کسانی که دارند این خاطره را می خونند. بعد هم باید بگم که خدا رو شکر کارها روی غلتک افتاد. دلیل نصب نشدن چاپگر را هم متوجه شدم و اون را نصب کردم. بعد هم چندتا مشتری اومدند و براشون تحقیق گرفتم. با دی وی دی هایی هم که پسرخالم گرفته بود کار رایت را انجام دادم. البته درسته من کار اون پسرک را چاپ کردم ولی اون تا آخر شب دیگه دنبال کارش نیومد.



برای روز اول بد نبود. ساعت آخر کاری هم نقشه کشیدیم که چه تغییراتی توی دفتر انجام بدیم. کلی هم واسه خودمون رویا پردازی کردیم. الان که این خاطره را می نویسم متوجه شدم که خدا داره همه چیز را جور می کنه فقط باید توی مسیر درسته قدم برداریم و سخت کار کنیم تا به موفقیت برسیم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار