سلام علیکم! این خاطره به خیلی سال های پیش برمی گرده! راستش ما تازه رفته بودیم تو خط نماز و یاد گرفته بودیم چطوری اون را اقامه کنیم. منظورم از ما حسن و برادر کوچکترم هم بود. خب یه شب ما به فکرمون خطور کرد که نماز را توی کوچه بخونیم. توی نوع خودش خیلی جالب به نظر می رسید. به کمک هم موکت انداختیم و وضو گرفتیم و آماده شدیم. وسط های نماز بودیم که رفت و آمد همسایه ها شروع شد. یکی از پیرمردای کوچه که عاقا سید صداش می زدیم حسابی از این حرکت خوشش اومد و ما را تشویق کرد. ما هم کلی ذوق مرگ شدیم و نماز را به پایان رسوندیم. الان که فکر می کنم می بینم واقعا چه قدر از اون فکرهای خوب و دل پاکی که داشتیم دور شدیم. خدایا عاقبت هممون را ختم به خیر کن... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار