علی بهمن پور یکشنبه 1 دی 1392 12:00 ق.ظ نظرات ()
یه ضرب المثل داریم که میگه: حسنی به مکتب نمی‌رفت، اگر می‌رفت جمعه می‌رفت! حالا این عاقا حامد ما هم شده بود مثال حسنی قصه ما! اصل ماجرا ازین قراره که چند روز پیش تصمیم را بر این گرفتیم که چندتا خونواده بشیم و پیک هامون را روی هم بریزیم و این شب یلدایی را خوش بگذرونیم عاقا پولا جمع شد و روز موعود فرا رسید! صبح شب یلدا جالب از آب در نیومد چون خانم سین زنگ زد ازم خواست تا واسش یه برنامه بنویسم اونم چی توی 5 دقیقه! منم اون لحظه هنگ کردم و بدیو بدیو دنبال برنامه توی اینترنت گشتم به 3 دلیل:

1- چون اون موقع حضور ذهن نداشتم
2- چون نرم افزار برنامه نویسی را در اختیار نداشتم تا بتونم همون لحظه چک کنم
3- باید مطمئن می شدم که برنامه درست از آب درمیاد

بالاخره بعد از چند بار تماس پیاپی خانم سین، گرفتن استرس، هول شدن و دستپاچه شدن بی مورد و خیلی موارد دیگر؛ موفق به نوشتن برنامه شدم. بعد هم تلفن را برداشتم تا برنامه را بخونم! وقتی دیدم نمیشه از پشت تلفن برنامه را توضیح داد از خانم سین خواستم که به دفتر بیاد و برنامه را چاپ شده تحویل بگیره! عاقا ما که نمی خواستیم بلند حرف بزنیم ولی خب ناخواسته بلند حرف زدیم. اونوقت خانم به تریج قباش برخورد. هیچی دیگه آمد و برنامه را گرفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد و رفت... بعد چند بار تماس پیاپی آمدیم ابروشو درست کنیم، چشمش کور شد. ما هم پیام دادیم که بهتر است کارهایشان را جای دیگر ببرند. بدین ترتیب ارتباط ما با خانم سین به کل قطع شد...



عصر کمی زودتر به محل کار رفتیم و مشغول شدیم تا از آنطرف کمی زودتر به خانه برگردیم اما نشد که نشد! آخرای وقت بود که حامد پیدایش شد! این عاقا قرار بود که یه شب ما را به خاطر خرید سیستم جدیدش پیتزا دعوت کنه! اونوقت این قدر دعوت نکرد و نکرد و نکرد تا اینکه امشب تصمیم گرفت این کار را انجام بده! ما هم قاط زدیم و کوله بارمون را برداشتیم و فلنگ را بستیم و رفتیم...



به خانه که برگشتیم هم همه ما را تحویل گرفتند و هم ما همه را! بدین ترتیب با برادرم مشغول خوردن شام شدیم و دوباره به جمع پیوستیم. خدا را شکر به همگی مان خوش گذشت. گفتیم و با هم خندیدیم و خستگی هایمان را به در کردیم! منم به نوبه خودم یلدا را به همگی تبریک میگم و امیدوارم بر همه شما خوش گذشته باشه خدانگهدار...