علی بهمن پور پنجشنبه 23 آبان 1392 12:00 ق.ظ نظرات ()


باور بفرمایید که همیشه پای یک زن در میان بوده اگه هم باورتون نمیشه این خاطره را تا آخر بخونید   در ضمن چاکر استاد ایزدی هم هستیم بدجور! یاد دوره ی کاردانی هم بخیر! چه روزایی بود... یادمه برای رسیدن به دانشگاه باید دو تا اتوبوس سوار می شدم. اتوبوس های خط دوم دیر به دیر می اومدند و جمعا 40~60 دقیقه طول می کشید تا به مقصد برسم. از طرفی هم بیماریم باعث می شد صبح ها خواب بمونم و توی دانشگاه حتما یه سری به w.c بزنم  اما این همه ی ماجرا نبود چرا که این استاد ایزدی ما از تاخیرهای من گلایه مند شده بود. منم هر دفعه نگاه استاد را تحمل می کردم و یه گوشه می نشستم و به درس گوش می دادم تا اینکه توی یکی از جلسات متوجه شدم که هیچی از دیفرانسیل نمی فهمم  عاقا از این بابت عصبانی شدم و طی چند اقدام استراتژیک با حرفهایی که زدم خیلی از بچه ها را متوجه این موضوع کردم و استاد را مقصر جلوه دادم! هیچی دیگه برای این هم که کم نیارم گفتم:

- استاد این کتاب که شما معرفی کردی هیچ جا گیر نمیاد و اینا

- اگه واقعا مشکلت با این کتاب حل میشه بیا این کتاب بگیرش

البته به صورت امانت بهم داد. اول احساس غرور می کردم که تونستم هرج و مرج درست کنم ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدم که بر استاد پیروز نشدم هیچ تازه باید برم بکوب این درس را بخونم تا اینکه وجه ام پیش بچه ها خراب نشه! ناسلامتی شاگرد اول کلاس بودم و نباید کم می آوردم. جلسه بعد استاد جاهایی را که باید به انتشارات می داد را مشخص کرد. منم بعد کلاس به انتشارات رفتم و به مسئولش گفتم این قسمت های کتاب را کپی بگیر و در آخر خوشحال و شاد و خندان به خونه برگشتم...

 عاقا جلسه بعد هم با تاخیر به کلاس رفتم اما کلاس بوی درس نمی داد   بله اینطور که مشخص بود خانم ظ رفته بود انتشارات و مسئولش بهش گفته که این برگه هایی را که تو میگی نداریم و بعد اومده توی کلاس و واسه استاد تعریف کرده و استاد هم گفته اگه آقای بهمن پور جوابی واسه کارش نداشته باشه از دستش عصبانی میشه! حالا این وسط دوستم با اون لهجه اصفهانیش به استاد گفته: ترسیدس نیمدس! استاد هم که شیرازی تشریف داشتند متوجه نشدند اما زمانی که متوجه شده بودند این جمله حسابی به دلش نشسته بود و وقتی توی کلاس رفتم منم ازش بی بهره نمی موندم. همین بهونه خوبی بود تا مرحله دوم را عملیاتی کنم و اینجا بود که شروع کردم با استاد بحث کنم که فلانه و بهبانه! شما درست درس نمی دیدید و از این حرفا! البته یه تیکه هم سر دل خانم ظ انداختم! وسطش هم نمی دونم چی شد به استاد گفتم: فکر کردی من خرم! استاد هم تا آخر جواب حرفای منا داد!  یکی از بچه ها هم که تحریک شده بود گفت که خب استاد راست می گه دیگه ما متوجه نمی شیم. استاد هم گفت: تو دیگه هیچی نگو  و بعد گفت: من 3 هزار تا دانشجو داشتم یکیشون با من این کارا را نکرده که حالا آقای بهمن پور داره اینطوری می کنه! عاقا کم کم دیگه چیزی نگفتیم و مشغول درس که شدیم از استاد اجازه گرفتم تا برم بیرون. بدون اینکه کتاب بردارم به انتشارات رفتم و برگه ها را گرفتم به کلاس برگشتم. اینجا بود که استاد متوجه صحت حرفام شد. بعد کلاس هم منا کنار کشید و باهام صحبت کرد. آخرش که شد ازش معذرت خواهی کردم و استاد هم از من معذرت خواهی کرد. بعد هم رفتم خانم ظ را پیدا کردم و یکم باهاش صحبت کردم و از دلش درآوردم  زمان امتحان هم با استفاده از کتاب و چندتا جزوه ی دیگه حسابی این درس را فول شدم و با نمره 19 این درس را پاس کردم. راستش خیلی پشیمون بودم که اینطور با استاد برخورد کردم. بله این از کوتاهی من بود که چیزی سر کلاس متوجه نمی شدم نه از تدریس استاد!  توی یکی از جلسات امتحانی کتاب را به استاد برگردوندم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار...