علی بهمن پور پنجشنبه 2 آبان 1392 12:00 ق.ظ نظرات ()
چند سالی میشه که بحث هوشمندسازی مدارس در دستور کار آموزش و پرورش گرفته است. در طی این طرح بیشتر مدارس به ویدئو پروژکتور، برد هوشمند، لبتاپ و اخیراً به تبلت مجهز شده اند اما زمان ما که از این قرتی بازی ها نبود قشنگ می رفتیم سر کلاس می نشستیم و معلم هم می اومد و با چندتا گچ درسش را می داد و بعدش هم برای ما مشق شب تعیین می کرد. نکته ی دیگه ای که باید بگم این هست که توی معماری کلاس ها تا جایی که به خاطر دارم و توی بیشتر مدارسی که دیده بودم بلندتر از جاهای دیگه ساخته می شد تا دانش آموزان راحت بتونند با تابلو کار کنند (یعنی چیز بنویسند)!
.
.
.
.
.
.
سلام، سلام، صدتا سلام، هزار و سیصدتا سلام! خوبید؟! خوشید؟! سلامتید؟! عید غدیر خم هم مبارک همتون باشه راستش اگه یکم به این ذهنتون فشار بیارید و متولد دهه 70 به پایین باشید به اطمینان شعر "دو کاج" کلاس چهارم را به خاطر میارید! خب ماجرا از این قرار بود که طبق چیزی که توی کتاب نوشته شده بود عاقای ف (معلم کلاس چهارم ما) تصمیم گرفت: اجرای این نمایش "دو کاج" را به عهده من و عاقای کاف (دوست کلاس چهارمم) بگذاره! عاقا ما هم تمرینات لازم را انجام دادیم و بعدش رفتیم روی سن قرار گرفتیم و جلوی بچه ها توی کلاس شروع به اجرای نمایش کردیم. من نقش اون کاج بی رحم را بازی می کردم و خب دوستم هم عهده دار نقش کاج مهربون شده بود...

در کنار خطوط سیم پیام             خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران                  آن دو را چون دو دوست می دیدند
یکی از روزهای سرد پاییزی         زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید         خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا            خوب در حال من تامل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است     چند روزی مرا تحمل کن

تا اینجای داستان همه چیز به خوبی پیشرفت و من خودم را برای بیت های بعدی آماده کردم.

کاج همسایه گفت با تندی           مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار          من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد              یار بی رحم و بی مروت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد     بر زمین نقش بست قامت او

عاقا چشمتون روز بد نبینه! تا رسید به مصرع "سیم ها پاره گشت و کاج افتاد" منم نامردی نکردم و با تمام قدرتی که داشتم به دوستم ضربه زدم دوست بیچاره ی من هم نقش بر زمین شد اولش همه کلاس شروع به خندیدن کردند! اما سریع ماجرا را جمع و جور کردیم و ادامه نمایش را بازی کردیم.

مرکز ارتباط دید آن روز                  انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی          تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم        راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز           با تبر تکه تکه بشکستند

در آخر هم از دل دوستم در آوردم و هر دو کلی خندیدیم جدای از اینکه باعث شده بودم زمین بخوره ولی انصافا نمایش خوبی از آب در اومد چرا که به واقعیت نزدیک بود. خب امیدوارم روز خوبی داشته باشید... تا یه خاطره دیگه هم خدانگهدار... نظر یادتون نره