علی بهمن پور سه شنبه 30 مهر 1392 12:00 ق.ظ نظرات ()
سلام به همگی! حالا شما باید بگید سلام به تو یکی بله اینطوریاس! کلاس دوم هنرستان بودیم و به همراه چندتا از دوستام سوار اتوبوس شدیم. یادمه توی طرحی که گذاشته بودند با چیدن چند صندلی اتوبوس را به معنای واقعی کلمه به دو قسمت مردونه و زنونه تقسیم کرده بودند خب ما خیلی شیک و مجلسی سوار شدیم. ناگهان دیدیم یه دختره داره داد و بیداد می کنه! معلوم بود که از اون پاچه پاره هاست! اول از در زنونه پیاده شد بعد اومد توی رکاب ایستاد و به راننده گفت حق نداری پیادش کنی و به مسیرت ادامه بدی تا تکلیف قضیه مشخص بشه! بله ظاهرن یه عاقا پسری ازش عکس گرفته بود و حالا این دختره می گفت که باید گوشی را بدی تا پاکش کنم. این پسره هم گوشی را نمی داد! خب این وسط ما هم شروع کردیم از آب گل آلود ماهی بگیریم و پیاز داغش را بیشتر کنیم تا اسباب خنده را فراهم کنیم...



بالاخره یه دختر دیگه ای لب به سخن گشود و برای حل این مسئله این راهکار را پیشنهاد کرد: خب سیم کارت گوشیت را در بیار و دوباره بزن تا حافظه اش پاک بشه! اون دختره ی پر رو هم گفت: بابا من سه تا سیم کارت دارم! بعدشم اون دختر را سکه یه پولش کرد... البته ما هیچ وقت متوجه نشدیم چرا اون دختر فکر کرده بود که اگه سیم کارت گوشی را دربیاری حافظه اش هم پاک میشه! بحث داشت بالا می گرفت و همه اتوبوس را به هم می ریخت که ناگهان در میان جمع یه پسر ده دوازده ساله پیدا شد و با اون لهجه محلی و کودکانه اش گفت: با هم دوست باشید! بله اینجا بود که همه خندیدند و تقریبا بحث جمع و جور شد ما هم کم کم لبهایمان را به هم دوختیم! راستش با وجود اینکه چند سالی از این خاطره می گذره هیچ گاه متوجه اصل قضیه نشدیم و نتونستیم کسی را مقصر جلوه بدیم تا یه خاطره دیگه خدا نگهدارتون باشه...