علی بهمن پور شنبه 23 شهریور 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
سلام خوبید چه خبر مبرا؟! حدود 1 سال پیش زمانی که اتاق های چت یاهو هنوز بسته نشده بود مشغول چت کردن بودم که با یه آقایی آشنا شدم بعد کم کم متوجه شدم که ایشون روحانی هستند و توی شهر قم اقامت دارند. خب یکم که صحبت کردیم مهر من توی دل حاج آقا نشست و به هم شماره دادیم یکی دوبار با هم بهم زنگ زدیم و صحبت کردیم! حاج آقا ازم خواست اگه به قم رفتم حتما برم منزلشون! این توی ذهن من بود تا اینکه تعطیلات عید 92 مسافرت به شهر بابل توی شمال رفتم. برگشت هم با خودم گفتم بدک نیست یه سر هم به حاج آقا بزنم. خب ساعت 1:00 شب بود که به میدان 72 تن رسیدم! اول به خیال اینکه تا حرم راهی نیست پیاده راهی شدم. اما هر چه بیشتر می رفتم کمتر به حرم نزدیک می شدم. اون موقع یه شلوار قهوه ای پام کرده بودم و یه لباس سفید تنم کرده بودم. توی خیال خودم داشتم می رفتم که یک دفعه یه موتوری جلوم سبز شد ظاهرن پلیس تشریف داشتند!
به هر حال جلوی منا گرفت گفت که این موقع شب اینجا چه کار می کنم و باید کوله ات را بگردم و از این حرفا! خوب من اول یکم جا خوردم اما سریع به خودم اومدم و گفتم که حتما باید کارت شناسایی ات را ببینم. عاقا بالاخره ما اعتماد کردیم که ایشون پلیسه و ایشون هم اعتماد کرد که ما هم هیچ کاره ایم ماجرا را براش تعریف کردم. اول امتنا کرد که به خونه حاج آقا برم و گفت ممکنه خطرناک باشه بعد منا به بستنی فروشی برد و یه بستی هم مهمونم کرد! اون موقع شب یکم هوا سرد بود! من نتونستم بستنی را کامل بخورم! از طرفی هم به حاج آقا زنگ زده بودم و ایشون هم دلواپس من بود و چندبار هم تماس گرفته بود. بالاخره عاقا پلیسه راضی شد که منا تا منزلش برسونه! فقط قبلش شمارم را گرفت و قرار شد نیم ساعت بعد تماس بگیره تا خدای ناکرده مشکلی برام پیش نیاد. عاقا ما وارد کوچه شدیم و دیدیم که یک روحانی داره به سمت ما میاد! خوشحال شدم و به سمتش رفتم. سلام و احوال پرسی کردیم و منا به خونه سید موسوی اصفهانی برد. بعد برام تعریف کرد که من برادرزاده ایشون هستم و الان عموم نیستند! خونه ایشون برای مراسم استفاده میشه! وای واقعا خیلی خسته بودم. اون لحظه حسابی خوشحال بودم که یه سر پناه پیدا کردم. بالاخره حاج آقا جای منا انداخت و من به یه خواب عمیق رفتم صبح برای نماز پا شدم اما اینقدر خسته بودم که تا ساعت 9 دوباره به خواب رفتم. بعد هم حاج آقا یه صبحونه مفصل برام آورند! آقای همسایه هم به جمع ما اضافه شد. سه نفری مشغول شدیم. آقای همسایه یکم که گذشت حرف ازدواج اینا را پیش کشید و گفت که اگه خواستم یه دختر خوب اینجا برات سراغ دارم خوب من سعی کردم سکوت کنم و در این باره هیچی نگم. عصر با حاج آقا به مسجد جمکران رفتم و بعد هم منا تا میدون 72 تن همراهی کردند. یک کتاب هم بهم هدیه داد و یه مبلغی هم برای برگشت بهم داد حسابی خوشحال شدم و سوار ماشین شدم و به خونه برگشتم! تا یه خاطره دیگه خدانگهدار